نوبت می رسد به گفتن از جورِ دیگر دیدن.
از همان وجهی که تکرار باعث می شود عادت کنیم. اما وقتی پایِ جور دیگر دیدن می رسد، دچار اخیر می شویم.
به زعم حضرت حافظ :«هرچه خلاف آمدِ عادت بُوَد / قافلهسالارِ سعادت بُوَد» از همین یک جمله پِی میبَریم که جهانِ ادبیاتِ کلاسیکِ فارسی تا چه اندازه، پیشرو، فاخر و با قابلیتِ تطبیق وُ خوانش وُ نقدپذیر است.
حقیقت یک چیز است اما واقعیت، چیزِ دیگر.
دکتر حشمتالله پاکطینت، رویِ دیگری از حقیقت داستانِ «سودابه و سیاوش» را برایمان گفت.
خوانشی دیگر از ساختارِ روانشناسانه، جامعهشناسانه و البته، شرحی نو چنان گفتهی حضرت حافظ.
این زیبابینی را مدیون حکیم ابولقاسم فردوسی هستیم که در هر بُرهه از تاریخ هنوز هم می توان به شاهنامهاش رجوع کرد و باز هم از آن آموزهای نو یا معنایی تازه یافت.
کانون ادبی محام روز چهارشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۴ ، نامِ فردوسی را با روایتی متفاوت از ماجرایِ سودابه و سیاوش برای مخاطبانِ نازنیناش به یادگار باقی گذاشت.








